تبليغاتX
ایل من ـ بخارای من

ایل من ـ بخارای من

ای سرزمین من! من در کجای جهان ایستاده ام؟

 

بیژن نجدی

استخری پر از کابوس
 

بعد از بیست سال، مرتضی در همان اولین روزی که دوباره وارد زادگاهش شد به جرم کشتن یک قو (او را دیده بودند که قوی مرده ای را از پاها گرفته؛ گردن بلند قو آویزان بود؛ نوک قو روی سفیدی برف خط می انداخت) بازداشت شد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 20:16  توسط آیدین خرسندفر  | 

 

بيژن نجدی
سپرده به زمين

 

 

طاهر آوازش را در حمام تمام کرد و به صدای آب گوش داد. آب را نگاه کرد که از پوست آويزان بازوهای لاغرش با دانه های تند پايين می رفت. بوی صابون از موهايش می ريخت. هوای مه شده ای دور سر پيرمرد می پيچيد. آب طاهر را بغل کرده بود. وقتی که حوله را روي شانه هايش انداخت احساس کرد کمی از پيری تنش به آن حوله بلند و سرخ چسبيده است و واريس پاهايش اصلا درد نمی کند.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 19:47  توسط آیدین خرسندفر  |